تبليغاتX
مستانه
مستانه


اندیشیدن ممنوع!

چراغ، قرمز است..

سخن گفتن ممنوع!

چراغ، قرمز است..

بحث پیرامون علم دین و

صرف و نحو و

شعر و نثر، ممنوع!

اندیشه منفور است و زشت و ناپسند!


 

از لانه‌ی مهر و موم شده‌ات

پا فراتر نگذار

چراغ، قرمز است..

زنی را.. یا كه موشی را مشو عاشق!

عشق ورزیدنممنوع ،

 چراغش قرمز است


 

مرموز و سرّی باش..

تصمیم خود را با مگس هم در میان مگذار


 

بی‌سواد و بی‌خبر باقی بمان!

شركت مكن در جرم فحشا یا نوشتن!

زیرا كه در دوران ما،

جرم فحشا، از نوشتن كمتر است!


 

اندیشیدن درباره‌ی گنجشكان وطن

و درختان و رودها و اخبار آن، ممنوع!

اندیشیدن به آنان كه به خورشید وطن تجاوز كردند

ممنوع!

صبحگاهان، شمشیر قلع و قمع به سویت می‌آید،

در عناوین روزنامه‌ها،

در اوزان اشعار

و در باقیمانده‌ی قهوه‌ات!..


 

در بر همسرت استراحت نکن،

آنها كه صبح فردا به دیدارت می‌آیند،

اكنون زیر "كاناپه" هستند!..


 

خواندن كتاب‌های نقد و فلسفه، ممنوع!

آنها كه صبح فردا به دیدارت می‌آیند،

مثل بید در قفسه‌های كتابخانه کاشته شده‌اند!

تا روز قیامت از پاهایت آویزان بمان!

تا قیامت از صدایت آویزان بمان

و از اندیشه‌ات آویزان باش!

سر از بشکه‌ات بیرون نیاور

تا نبینی چهره‌ی این امت تجاوز شده را..


 

اگر روزی بخواهی نزد پادشاه بروی

یا همسرش

یا دامادش

یا حتی سگش - كه مسئول امنیت كشور است

و ماهی و سیب و كودكان را می‌خورد

و گوشت بندگان را نیز-

باز، می‌بینی چراغ، قرمز است!


 

یا اگر روزی بخواهی

وضع هوا را ...و اسامی درگذشتگان را

و اخبار حوادث را بخوانی،

باز، می‌بینی چراغت قرمز است!


 

یا اگر روزی بخواهی

قیمت داروی تنگی نفس

یا كفش بچگانه

یا قیمت گوجه فرنگی را بپرسی،

باز، می‌بینی چراغت قرمز است.


 

یا اگر روزی بخواهی

صفحه‌ی طالع بینی را بخوانی،

تا بخت خود را پیش از پیدایش نفت

و پس از اكتشاف آن بدانی،

یا بدانی كه در ردیف چارپایان، جایگاه تو كجاست،

باز، می‌بینی چراغت قرمز است!


 

یا اگر روزی بخواهی

خانه‌ای مقوایی بیابی تا تو را پناه دهد،

یا در میان بازماندگان جنگ، بانویی بیابی تا تسلایت دهد،

یا یخچال كهنه‌ای پیدا كنی..

باز.. می‌بینی چراغت قرمز است.


 

یا بخواهی در كلاس از استاد بپرسی:

چرا اعراب امروزی با اخبار شكست‌ها تسلا می‌یابند؟

و چرا عرب‌ها مثل شیشه در هم می‌شكنند؟...

باز می‌بینی چراغت، قرمز است..


 

با گذرنامه عربی سفر نكن!

دیگر به اروپا سفر نكن

زیرا - چنان كه می‌دانی- اروپا جای ابلهان نیست..

ای وانهاده!

ای بی‌هویت!

ای رانده شده از همه‌ی نقشه‌ها!

ای خروسی که غرورت زخم خورده!

ای كه كشته شده‌ای، بی هیچ جنگی!

ای كه سرت را بریده‌اند، بی آن كه خونی بریزد..

دیگر به دیار خدا سفر نكن

خدا، بزدلان را به حضور نمی‌پذیرد...


 

با گذرنامه‌ی عربی سفر نكن..

و مثل موش كور، در فرودگاه‌ها منتظر نمان!

زیرا چراغت قرمز است..


 

به زبان فصیح نگو

که مروانم

عدنانم

سحبانم

به فروشنده‌ی موبور "هارودز"

نام تو برایش مفهومی ندارد

و تاریخ تو

تاریخی دروغین است، سرورم!


 

در "لیدو" به قهرمانی‌هایت افتخار نكن

كه سوزان

و ژانت

و كولت

و هزاران زن فرانسوی دیگر،

هرگز نخوانده‌اند

داستان "زِیـْر" و "عنتر" را


 

دوست من!

تو خنده‌آور به نظر می‌رسی

در شب‌های پاریس.

پس فورا به هتل برگرد،

چراغ، قرمز است!


 

با گذرنامه‌ی عربی سفر نكن

در مناطق عربی نشین!

كه آنان به خاطر یك ریال، می‌كُشندت

و شب هنگام، وقتی گرسنه می‌شوند، می‌خورندت!

در خانه‌ی حاتم طائی مهمان نشو،

كه او دروغگو و متقلب است

مبادا صدها كنیز و صندوقچه‌ی طلا

فریبت دهد..


 

دوست من!

شب‌ها به تنهایی نزن پرسه

میان دندان‌های اعراب...

تو برای ماندن در خانه‌ی خود هم محدودیت داری

تو در قوم خود هم ناشناسی!

دوست من!

خدا عرب‌ها را بیامرزد!!

+++++++++++++++++

نزار قبانی

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 17:26 توسط فریبا|

زن انگار کشاکش عاطفی مرد را حس می کرد.

در میانه بستن بند شلوارش ایستاد و انتهای بند از بین انگشتهایش اویزان شد .

زن با چشمهایی مثل چشم خرگوش به مرد نگاه می کرد . شباهتش به چشم خرگوش فقط به سبب پلکهای سرخش نبود . مرد با چشمانی که زمان از ان رخت بر بسته بود به او پاسخ داد.

زن بوی تندی مثل بوی غضروف پخته می داد. زن همچنان که بند شلوار را در دست داشت از کنارش لغزید و به اتاق خود رفت و انجا شروع کرد به اماده شدن . رفتارش انقدر طبیعی بود که به نظر می رسید انچه را پیشتر می کرده ادامه می دهد .

لحظه ای قند توی دل مرد اب شد : به این می گویند زن واقعی . اما فورا نظرش برگشت . احمق!

با این دو دلی حتما گندکار را در می اورد . او هم به شتاب دست به کمربندش برد . اگر دیروز بود انرا به حساب نقش بازی اشکار زن می گذاشت... مثل کرکر کردن و چال گونه اش. بعید هم نبود این طور باشد. اما دلش نمی خواست اینطور فکر کند.از صحنه ای که می توانست به تن او امیدی داشته باشد مدتها گذشته بود . حالا اجبار موقعیت را تعیین می کرد . این تصور که روابطشان از هر دو سو پذیرفتنی است پایه و اساس محکمی داشت و می شد معامله برای مجوز را نا دیده گرفت.

قدری شن از شلوارش جاری شد از میان پاهایش لغزید و پایین ریخت . بویی مثل بوی بد جوراب به مشام رسید.

ایا انرا لذت بخش می دید؟ البته همه چیز متناسب بود . انگار که برگ کاغذ ترسیم مدرجی است . نفس نفس زدن . زمان . اتاق . زن .

ایا این همان بود که  مرد موبیوسی نامش را گذاشته بود میل عمومی؟شاید اما چه تنی! نمی شد انها را با مشتی گوشت و پوست بی خاصیت که توی خیابانها فراوانند مقایسه کرد .

زن روی یک زانو نشسته بود و با حوله ای نمناک که انرا گلوله کرده بود شن را از گردن خود پاک می کرد.

ناگهان بهمن شن سرازیر شد خانه سراپا به لرزه و ناله در امد . دخالتی تحریک کننده! درست پیش چشمان مرد شن مثل مه هاله ای سفید دور سر زن کشید و روی شانه ها و دستهایش جمع شد . دوتایی تنگ در اغوش هم فقط منتظر شدند تا کار بهمن به اخر برسد .

عرقشان روی شنهایی ریخت که جمع شده بود و روی ان باز هم شن بیشتری ریخت. شانه های زن می لرزید . حس می کرد اعصاب تنش را کشیده اند. و یک یک دور انها می پیچانند . اشتهای جانوران گوشتخوار باید همین طور باشد . خشن و حریص. مثل فنری فشرده عکس العمل نشان داد . این تجربه را با ان زن دیگر نکرده بود .

در ان بستر -با زن دیگر- زن و مرد پر احساسی بودند . زن و مردی تماشاگر. مردی بود که خود را هنگام تجربه کردن می دید و زنی بود که خود را هنگام تجربه کردن می دید . زنی بود که مرد را هنگام تماشای خود می دید . همه اینها در ایینه های روبرو باز می تافت . . . اگاهی بی انتها از این عمل . . . از این میل که تاریخ ان از امیب به این طرف به صد میلیون سال می رسد و خوشبختانه به این سادگیها فرسوده نمی شود.

اما انچه اکنون می خواست میل درنده خویانه ای بود . انگیزه ای که همه اعصابش را در یک جا متمرکز می کرد .

بهمن شن بند امد و مرد که انگار منتظر همین بود به زن کمک می کرد تا شن را از تنش پاک کند . زن خنده خشکی کرد . دستهای مرد در این میانه بیکار نبود و زن به ان واکنش نشان می داد .

در پایان نوبت زن بود که تن او را تمییز کند . مرد چشمها را به انتظار بست و دست بر موهای زن گذاشت که در لمس خشک و خشن بود .

باز هم همان انقباض پراکنده بود و همان حال . . . همان تکرار بی تغییر که خود را وقف ان کرده بود و خواب چیزهای دیگر را می دید : خوردن . قدم زدن . خوابیدن .سکسکه کردن . داد زدن و امیزش .

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

قسمتی از رمان زن در ریگ روان

نوشته کوبو ابه

ترجمه مهدی غبرائی

زن در ریگ روان یکی از پر اوازه ترین رمانهای معاصر ژاپنی است

این رمان خصوصیت اسطوره های بزرگ را دارد که با دقت داستانهای واقعی روایت می شود. استعدادی را نمایان می کند که محدود به مرزهای جغرافیایی نمی شود . دستاوردیست عظیم 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 10:40 توسط فریبا| |

دلم می خواهد زیباترین شعر جهان را بسرایم!

اما

نمی توانم !

و اکنون شاید زیباترین شعر همین باشد :

اعتراف

بر نتوانستن من!

گفتی : قصه همیشه راست می گوید می توانست او

اگر می خواست!

می گویم  : قصه هم همیشه راست نمی گوید

می خواهم اما نمی توانم

فقط اعتراف می کنم : نمی توانم

قلمم با من نیست

او هم دلش را جایی گذاشته

جایی مثل سپیدی یک کاغذ

. . .

حالا دیدی که نمی توانم زیباترین شعر را بسرایم !

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 10:21 توسط فریبا| |

راست می گوید

حرفهایش را باور کن

خوب می دانم راست می گوید :

تو ماه زندگانی او هستی!!

خوب راست می گوید !!

شبها پر فروغ

روزها نا دیدنی !!

تو ماه زندگانی او هستی!!

+++++++++++++++++

پ . ن : البته منکر نمی شم که ماه بودن هم خودش عالمی دارد

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 12:13 توسط فریبا| |

خاطرات:

ما چيستيم ؟!
جز ملکلولهاي فعال ذهن زمين ،
که خاطرات کهکشان هارا
مغشوش ميکند !

+++++++++++++++++++

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 13:21 توسط فریبا| |

. . .

زانوبزنم برایت؟!

همینجا که هستم ؟

توی همین لباس!

بی روسری!

بی چادر سفید؟

زانو بزنم برایت؟

بی سجاده و تسبیح!

بی مهر و جانماز ؟

زانو بزنم برایت؟

به نماز بایستم!

 بی اذان و اقامه؟

با همین احساس

می پذیری از من این همه بندگی را ؟

بندگی به سبک من

بندگی با همین احساس ؟

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 10:19 توسط فریبا| |

امروز ذهنم پر است

از یک مادیان و کره اش!

فردا برایت شعری عاشقانه خواهم نوشت !

+++++++++++++++++++++++++++++

پ . ن : اگه دوست دارین به ادرس زیر مراجعه کنین

 و داستان لذتهای پنهانی رو بخونین. البته این داستان هیچ ربطی به من و زندگیم نداره .

http://www.sokhan.com/cstories.asp?id=32334

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:34 توسط فریبا| |

 

تمام عشق تو هستی

پس هرگاه بخواهم شعری بنویسم

از عاشقانه هایمان

تنها نام تو کافیست در کنار نام من

+++++++++++++++++++++++++

پ . ن : باز هم تغییر قالب وبلاگ!!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 9:21 توسط فریبا| |

هرگز فراموش نخواهم کرد

گفتی به من

که زیباترین کشف دنیا

هنگام کشیدن سر انگشتانم در پیچ و خمهای اندام تو

رخ می دهد

+++++++++++++++++++++++

پ . ن : این ربطی به نوشته بالا نداره

ولی خواستم بگم تمام ترسم از اینه که تو به همونی فک کنی که من بهش فک می کنم

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:30 توسط فریبا| |

این روزها

قاضی خوبی نیستم

برای تمام واژه ها حکم ازادی صادر می کنم

این روز ها

تمام بندهای شعرم خالیست

+++++++++++++++++++++++++++

پ . ن : پیشترها بیشتر اندیشه ام سوی شعر می رفت

این روزها اندیشه ام سوی چشم های میشی رنگ توست

پ . ن : در مناجات ها و دعاهای خالصانتان سلامتی مامان منو هم بگین و سلامتی همه مریض ها

View Image

 View Image

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 13:38 توسط فریبا| |

گاه من

 فقط دستهایت را می خواهم

و گاه تو

فقط تمام من را می خواهی

+++++++

همین

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 17:38 توسط فریبا| |

 حتما فاصله این است

بین  عشق

که تو ان سوی تختخواب باشی رو به پنجره

و من این سو .

 رو به دیوار

خیره به عکسهای گذشته

+++++++++++

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:58 توسط فریبا| |

می گویم : سلام

کسی جوابم نمی دهد

پس خدا نگهدار می گویم!

شاید از سر اتفاق

کسی دستهایش تکان بخورد

++++++++++++++++++

می خواهم نگاهت کنم

اما

دیرم می شود

++++++++++++++++++

هرگز عاشق نبوده

خطی صاف

++++++++++++++++++

شاید شعر همین است

که من عاشق تو باشم

و تو با هر که خواهی

+++++++++++++++++++

 نويسنده : ناهيد سرشگي

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ . ن : شکر خدا دوران بیماری همسر عزیز نیز تمام شد

از همه شما که برای سلامتی اش ارزو کردید ممنون

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 10:4 توسط فریبا| |

باران باريد

 و کوچه کوچه تر شد لغزنده تر شد

باران باريد

و درخت درخت تر شد سبز تر شد

باران باريد

و اسمان اسمان تر شد پاکتر شد

باران باريد

و من زير باران تر شدم مستانه تر شدم

بي چتر بي پناه

رفتم و تر شدم

اما تو مثل هميشه از بي پروايي ترسيدي

و زير سايبان قديمي ماندي و به ديوار قديمي تر تکيه دادي

و مرا نگاه کردي

در نگاهت بود که بيايي

اما ترسيدي

مثل هميشه از بي پروايي

 باران باريد

 همه چيز تر شد

و تو باز هم خشک ماندي

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 14:52 توسط فریبا| |

پنجره ای با کرکره قهوه ای

که رویش نوشته ام

یا الله

 

سجاده ای دارم سبز

و یک قران سفید

به خط عثمان طه

 

و یک چادر

که سیاهیم را در زیر سفیدیش

پنهان می کنم

و لکه های روحم در زیر سفیدیش گلهای سرخی را ماننده است

و می نشینم به مناجات

ساعات و روزهای رمضانیم را !!

 

چند کتاب کوچک دعا در معبد من هست

که همه را صفحه به صفحه ازبر شده ام

اما باز همه ادعیه را از رو می خوانم و

انگار همه تازه و نو است

 

تسبیحی در دست می گیرم دانه درشت

و می شمارم لحظه ها را به ذکر

یا الله تو

گاه اهسته تر

گاه بلند تر

 

نمی دانم در انروز ۶ رمضان که به دنیا امدم

مادرم گفت یا الله !

که ذکر همه ی روزهای من شده یا الله!

 

هر سحر ماه رمضان

اسفند دود میکنم

 

هر ظهر ماه رمضان

گلاب می پاشم

 

و هر افطار رمضان

چای نعناع می ریزم

و می برم برای علی

که می نشیند انجا

و عبادت در معبد من را تجربه می کند

برای من و برای زندگیمان دعا می کند

و ۷ ایه اول سوره طاها را می خواند

به نیت پسر نیامده ای

به نام طاها

 

افکارم بی نظم است

این در نوشته هایم هویداست

سرگشته و حیرانم

اما خواستم که بنویسم همه پریشانی ها را

+++++++++++++++++

پ . ن : ۷ شهریور سالگرد عقد من و همسرم

پ . ن : امشب جشن کوچکی در خانه ما

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 13:26 توسط فریبا| |

دلیل اینکه مردم گاه ما را می ازارند

این است که روح انها

توجه الهی و دعای خیر ما را می جوید!

اگر برای انها برکت و امرزش بطلبیم دیگر ازارمان نمی دهند

و از زندگیمان بیرون می روند

و خیر و صلاحشان را جای دیگر می یابند

 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 10:55 توسط فریبا| |

خواستم بنویسم

اما مگر می شد ؟

هرگز نتوانستم

فقط

من از اینکه

بعد از ۵ ماه

توانستم

لحظه لحظه با تو باشم

نهایت

لذت را بردم

نهایت لذت

سفری بود با طعم اب تنی

در ان ابهای شور

با طعم ماهی

با طعم ماهیگیری

ساعتها نشستیم و ماهی گرفتیم

در ان هوای ابری

هرگز ماهی گیری را تجربه نکرده بودم

چقد حوصله می خواست

و اخر سر من ۱ ماهی کوچک

و تو ۱ ماهی شهری

که بیچاره کباب شد

++++++++++

پ . ن : سفر بسیار خوبی بود

پ . ن : چند تا عکس سوغاتی اوردم

 

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 15:2 توسط فریبا| |

تا ابتدای

ماه مبارک

سفر به کنار دریا

فعلا خداحافظ

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 11:3 توسط فریبا| |

آیا تو کجا و ما کجاییم

تو زان کیی که ما تراییم

ماییم و نوای بینوایی

بسم الله اگر حریف مایی

افلاس خزان جان فروشیم

خز پاره کن و پلاس پوشیم

از بندگی زمانه ازاد

غم شاد به ما و ما به غم شاد

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 10:29 توسط فریبا| |

  نگذار

           سیب سرخ باکرگیت را

                                      به هوس های شیطانی گاز بزنند!

     بگذار

           این سیب سرخ بکر

  از شوق رسیدن بیفتد

 

شاید

دستان کسی

قانون جاذبه را لمس کند

++++++++++++++++

پ . ن : نظراتتونو که خوندم بهتر دیدم یه توضیح کوچولویی بدم

روز های من برگی از دفتر خاطرات منه .

وقتی با کسی همنشینی می کنم

وقتی فیلمی نگاه می کنم

وقتی کتابی می خوانم

وقتی قهوه تلخی می خورم

وقتی عکسی می گیرم

وقتی به سفر می رم

و بهتر بگم

وقتی زندگی می کنم

حسی در من ایجاد می شه

عکس العمل من در برابر اون موضوع میشه اینکه

برم و قلمی بردارم و بنویسم

اینکه جنبه نصیحت داره یا گنگ و نا مفهوم باشه واسه مخاطبین وبلاگ

کاملا طبیعیه

چون همه نوشته های من مخاطب خاص دارند

و یا کاملا هدفدار نوشته شدند

من هرگز دوست نداشتم کسیو نصیحت کنم

و نکردم

فقط تو دفتر خاطراتم

همین

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:30 توسط فریبا| |

  هرگاه

           که نیستی

من تمام

 دلتنگی ها و التهابها و نیازهایم را

                             در سر انگشتانم می ریزم

و تصویرت را

همان تصویر اخرت را

                        می افرینم

.

.

.

اکنون

         تمام دیوارهای

                            اتاقمان

تصویر توست

 

و تو هرگاه که می ایی

و می بینی که

من در نبودت باز بی تابی کرده ام

لبخندی می زنی

و

به من می گویی

                باز هم سیاه قلم !

                     معشوقه مستانه ی هنرمند من!

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 11:17 توسط فریبا| |

درست سالگرد عقدمان

فیلم به همین سادگی را دیدم

درست سالگرد عقدمان

و چه شباهت عجیبی

و چه تلاقی غمناکی

با

زندگی من!

اه . . .

هر چه می اندیشم

که چرا هیچوقت

 حوصله نگاه کردن

این فیلم را نداشتم

در نمی یابم

چه تلاقی غمناکی

همین !

++++++++++++++

روز اول اشناییمان ...

               ...برف می بارید

  و پدیدار شد در مقابل چشمان ما بهشت

++++++++++++++

پ . ن : روز اول اشناییمان!

هرگز به خاطرم نمانده است

نمی دانم در کدامین روز

ما به هم رسیدیم

در یک نگاه زیبا

بی خبر از همه جا

++++++++

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 16:30 توسط فریبا| |

 

اینجا نه هنوز جزیره ای شده در نا کجا اباد

و نه جنگلی بهشت وار در انتهای زمین

اینجا هنوز همان برزخ قدیمی است

( و تو هرگز ندانستی )

برزخی که من از هر سو می روم

انگار هیچ نرفته ام

و هنوز همانجا ایستاده ام

( و تو هرگز ندانستی )

از تمام حرفهای زیبا

اکنون دفتری مانده از خاطره ها

+++++++++++++++++++++++++

پ . ن این را من برای تو نوشتم

پس از شنیدن حرفهای دل کوچکت

این را برای تو نوشتم

زیرا نتوانستم برایت کاری کنم

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 11:57 توسط فریبا| |

وقتی که دیگر هیچ چیز مثل ان وقتها نیست

تو

صدایم کم

فقط گاهی

مثل ان وقتها.

 

 تو

نگاهم کن

فقط گاهی

مثل ان وقتها.

 

فقط همین

کافیست برای من

نیازی نیست دقیقا

همان باشی

که ان وقتها بودی.

و نیازی نیست این روزها

مثل ان وقتها باشد

++++++++++

پ . ن : یاد باد ان روزگاران را یاد باد!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 12:50 توسط فریبا| |

 

و اما امروز:

حتی افتاب این روز های گرم هم

نتوانست یخ اندیشه هایم را اب کند

ولی عشق چرا ؟

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 12:6 توسط فریبا| |

 

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را

می جویمت چنان که لب تشنه آب را

محو تو ام چنان که ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنان که درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل

یا آنچنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی می آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با تو چون پرسشی چه نیاز جواب را

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پ. ن : نمی دونم شاعرش کیه

پ .ن : فیلم دل شکسته رو نگاه کردم و یه دل سیر گریه

پ.ن : خوشحالم از موفقیتم

و چندین بار می خوانم پست روز چهارم را :

و اما امروز:

(برگی از دفتر خاطرات)

حس آسودگی

پس از یک آزمون سخت.

حس آرامش

پس از یک موفقیت.

حس غرور

از اینکه دوست داشته می شوی

حس ملسی نسیم

هنگامی که بر پشت بام

خانه پدری غلت می زنی.

در ان پشه بند لاجوردی.

و پس از ان

حس خوب رویا

در خوابی پس از خستگی ها .

همه این ها را من امروز

حس کردم

در یک روز بهاری از جنس تابستان

+++++++++++

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 9:1 توسط فریبا| |

طوبی آن کس که تو او رایی .

آیا که : تا از ما خود که رایی ؟

ترا که داند ؟

ترا تو دانی !

ترا نداند کس ترا تو  دانی و بس!

ای سزاوار ثنا خویش!

 و ای شکر کننده عطا خویش

رهی به ذات خود . از خدمت تو عاجز

 و به عقل خود از شناخت منت تو عاجز

و به گل خود از شادی بتو عاجز

و به توان خود از سزای عقل تو عاجز

 ++++++++++++++++++++++++++++

الهی !

از بود خود چه دیدم مگر بلا و عنا؟

از بود تو همه عطا است و وفا .

ای به بر پیدا به کرم هویدا.

نا کرده گیر کرد رهی

و آن کن کزتو سزا!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 13:58 توسط فریبا| |

The rain

Listen to the falling rain

Listen to it fall

And with every drop of rain

You know I love you more

Let it rains all night long

Let my love for you go strong more

Az long az we're together

Who cars about the wether

Listen to the falling rain

Listen to it fall

And with every drop of rain

I can hear you call , call my name

Right out loud . I can hear a bove the cloud

And I'm hear among the puddles

You and I together huddle

It's raining , it's pouring

The old man is strong went to bed

He couldn't get up in the morning

++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پ . ن :

روز مادر مبارک

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 17:27 توسط فریبا| |

زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست

زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد

زنی را با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند


زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه

زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است

زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه

زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده

زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
...
زنی را می شناسم من
...
شاعر: خانم فریبا شش بلوکی
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 13:19 توسط فریبا| |

موهایم را کوتاه کردم
دامنم را گلدوزی ...
چیزی رفته بود - چیزی می آمد
و زیبایی آن قدر نسبی بود که توی عکس های پنجاه سالگی عاشقم شد
عروسم می شوی توی همین دامن بنفش؟
بی روسری
بی کفش
بی دامن بنفش؟
سر گذاشتم به شانه اش
حتی برهنه تر ...
او سخت عاشقم شده بود !
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:20 توسط فریبا| |

Design By : Night Melody