تبليغاتX
مستانه


مستانه

این روزها

قاضی خوبی نیستم

برای تمام واژه ها حکم ازادی صادر می کنم

این روز ها

تمام بندهای شعرم خالیست

+++++++++++++++++++++++++++

پ . ن : پیشترها بیشتر اندیشه ام سوی شعر می رفت

این روزها اندیشه ام سوی چشم های میشی رنگ توست

پ . ن : در مناجات ها و دعاهای خالصانتان سلامتی مامان منو هم بگین و سلامتی همه مریض ها

View Image

 View Image

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 13:38 توسط سها| |

گاه من

 فقط دستهایت را می خواهم

و گاه تو

فقط تمام من را می خواهی

+++++++

همین

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 17:38 توسط سها| |

 حتما فاصله این است

بین  عشق

که تو ان سوی تختخواب باشی رو به پنجره

و من این سو .

 رو به دیوار

خیره به عکسهای گذشته

+++++++++++

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:58 توسط سها| |

می گویم : سلام

کسی جوابم نمی دهد

پس خدا نگهدار می گویم!

شاید از سر اتفاق

کسی دستهایش تکان بخورد

++++++++++++++++++

می خواهم نگاهت کنم

اما

دیرم می شود

++++++++++++++++++

هرگز عاشق نبوده

خطی صاف

++++++++++++++++++

شاید شعر همین است

که من عاشق تو باشم

و تو با هر که خواهی

+++++++++++++++++++

 نويسنده : ناهيد سرشگي

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ . ن : شکر خدا دوران بیماری همسر عزیز نیز تمام شد

از همه شما که برای سلامتی اش ارزو کردید ممنون

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 10:4 توسط سها| |

تو  بیمار می شوی

و من پرستار

چه بی تاب می شوم !

و بی تاب تر وقتی که دماسنج تبت را نشان می دهد

اما تو را در نهایت ارامش پا شویه می دهم!

و با نهایت عشق و صبوری برایت سوپ درست می کنم

واحساس می کنم باید بیش از گذشته ها کدبانو بود

و بی تاب تر می شوم وقتی که کمتر می خوری!

و ترس از گفتن هذیانهایت!!

تو که تمام روز در خانه ای

اما بیمار

تازه می فهمم  حتی اگر شبها نیایی

ولی سلامت باشی

به از انکه  باشی بیمارگونه و نزار تمام روز در مقابل دیدگانم !

 

++++++++

این شبها نخوابیده ام

نه برای مراقبت از تو

برای انکه دیگر نمی توانستی

ان پاهای گرمت را

بچسبانی به کف پاهای یخ من

و گرم نمی شد کف پاهایم

تا خواب به چشمانم بیاید

این شبها فهمیدم که

عادت کرده ام به این رسم عاشقانه ات

و ترک عادت عاشقانه . . . .

++++++++++

پ . ن : این روز ها بیماری همسر

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 18:42 توسط سها| |

سلام

بعد از خوندن پستی تو وبلاگ کافه برفی که راجه به این بود که دوست داشتن چه شکلیه

 از همسرم پرسیدم دوست داشتن چه شکلیه؟ گفت شکل کشیدن دندون عقل دخترکی!

من هم تصمیم گرفتم درباره روز اشنایی بنویسم از دید خودم و از دید همسرم:

من :

اون روز رو خوب یادمه ۷ شهریور ۸۴ بود لثه ام حسابی درد می کرد

دندونی نمی دیدم اما درد دندون تو لثه هام بود

انتهای لثه ی پایین سمت چپ .

کم کم صورتم متورم شد و درد لثه من هم بیشتر .

حدود ساعت ۱۲ظهر بود که دیگه نتونستم تحمل کنم تا عصر که بابا بیاد .

خودم رفتم درمانگاه دندانپزشکی شبانه روزی

پرونده داشتم و قبلا چند باری رفته بودم  .

طبق معمول پزشک اومدو معاینه کرد و فرستادم از لثه ام عکس بگیرند

وقتی عکسو دید گفت دندون عقل زیر لثه در اومده

باید جراحی بشه و درش بیاریم  . بیا خودتم نیگاش کن !

من هم که ترس از دکترو جراحی! رنگم پرید و عکسو نیگاه کردم یه دندون کج زیر لثه !

دکتر فهمید ترسیدم و گفت جراحی که نیست لثتو پاره می کنم دندونو می کشم

سر جمع 1۵ دقیقه هم طول نمی کشه

برو اتاق ۳ الان میام.

من هم رفتم و فوری زنگ زدم بابا و لوس کردن خودم

که اره می خوان لثمو جراحی کنن پاشو بیا

دکتر اومدو یکی دوتا امپول خفن زد و خوب دردم اومد

  گفت منتظر می شیم تا بی حس شه . دوباره رفت بیرون.

من هم هی ایه و دعا بخون و که خدایا می ترسم چی کار کنم ؟

چرا دندون عقل می دی وقتی جایی واسش نیست و باید کشیدش ؟

 

دکترکه اومد دیگه واقعا رنگی تو رخسار نداشتم.

گفت می ترسی؟

گفتم نه زیاد! حالا چرا دروغ گفتم خدا می دونه

 دکتر شروع کرد

من هیچی متوجه نمی شدم داره چیکار می کنه

اما

وقتی انبرو برداشتو دندونم کشید بیرون چنان دردی بر من عارض شد که

 نتونستم خودمو کنترل کنم و چشامو محکم بستم و

به خودم که اومدم دیدم از شدت درد بازوی اقای دکترو  به شدت گرفتم

 و اونم با تعجب داره منو نیگاه می کنه .

 تازه اون لحظه متوجه شده بودم که دکتر یه جوون ۲۸ - ۲۹ سالست و من اولین باره که می بینمش

 وسریع دستمو کشیدمو چشامو انداختم زیرو یه حرارت زیادی زیر پوستم حس می کردم

تو دلم به خودم فحشو لعنت فرستادم که چرا نتونستم خودمو کنترل کنم

چرا تا حالا متوجه نشده بودم که یه دکتر جوون بالا سرمه و باید خودمو کنترل کنم !

دکتر چند ثانیه زل زده بود بهم و گفت به همین راحتی تموم شد دیدی ترس نداشت !

حالا بذار یه پانسمان بذارم روش

واقعا اون لحظه نمی دونستم باید چیکار کنم و هول شده بودم و خجالت زده

پانسمان که گذاشت گفت یه چند دقیقه دیگه پاشو!! تمومه تمومه . دندونتم اینجاست . دوست داشتی بردار

تو اون چند دقه واقعا داشتم فکر می کردم که چرا من نتونستم خودمو کنترل کنم

البته بعدش به خودم گفتم پزشک پزشکه . پیرو جوون نداره محرم مریضان!

باز از خودم می پرسیدم یعنی الان اقای دکتر چه فکری می کنه ؟ نکنه فک کنه من عمدا این کارو کردم

و منظوری داشتم !

خوب بذا فک کنه! چه اهمیتی داره ! من که عمدی اینکارو نکردم ! حالا هم که اتفاقی نیفتاده!

من که قرار نیست هر روز ببینمش !

تو همین احوالات بودم  که

پاشودم دندونمو نگاه کردم و همونجا گذاشتمش . دندونو می خواستم چی کار ؟ ( که البته الان پشیمونم چرا نگهش نداشتم )

 رفتم حساب کنم که خانم منشی گفت ناقابل ۵۰ تومن . باز تازه فهمیدم که اینهمه پول ندارم

نمی تونستم حرف بزنم سریع به بابا یه اس ام اس دادم

که زود تند سریع خودتو برسون که من پول ندارم

واسه خانم منشی هم رو یه برگه نوشتم من اینجا می شینم

چند دقه دیگه بابا می یاد حساب می کنه

گفت اگه پرونده دارین می تونین بری و بعدا بیاری

ولی من منتظر موندم یعنی دوس داشتم منتظر بمونم

 هم یه حسی بهم می گفت که یه بار دیگه ببینشو برو

از طرفی دلم نمی خواست اقای دکترو دوباره ببینم خجالت می کشیدم

تا وقتی بابا اومد.  دکتر و ۲ باره دیگه هم دیدم .

دیدم که قدش حدود 180 و چهارشونه و لاغر اندامه و رنگ پوستش سفیده و چشاش کمی میشی می زنه !

احساس کردم چقد برای من جذابه

به سرعت عمل خودم احسنت گفتم که تو اون2 تا دید کوتاه کامل براندازش کردم

باز از خودم پرسیدم یعنی مجرده یا متاهل ؟

اااا  یعنی چی ؟ به زندگی خصوصی مردم چیکار داری؟

و به خودم می گفتم برو بچه! تو هنوز 18 سالته ! دهنت بوی شیر می ده ؟ این فکرای بچگونه رو بذا کنار! دیوونگی هم حدی داره

گند زدی حالا دوس داری بازم دندون بکشی ؟

کی گفته اون یه جوری قشنگ نگاهت می کنه؟ اصلانم جذاب نیست

و فکرم حسابی مشغول شد . . .

 

+++++++++++

حالا این اشنایی از زبون همسرم که بار ها و بارها این قصه رو واسم تعریف کرده و اخرین بارش همین دیشب بود :

چند روزی بود که فشار کاریم خیلی زیاد بود خسته بودم

دلم یه استراحت می خواست . ازاینکه شیفت فردا هم ۸ صبح بود واقعا ناراحت بودم

صبح با کسالت بیدار شدم

به زور مامان یه لقمه نون پنیر گذاشتم دهنم و

 رفتم کفشامو بپوشم جلو ایینه به خودم که نگاه کردم دیدم لاغر شدم و زیر چشام گود رفته

به روی خودم نیاوردم و با عجله رفتم درمانگاه.

خوشبختانه زیاد مریض نداشتیم که از قبل نوبت داشته باشن از روزای دیگه کمتر بود.

مریض اولم یه اقای حدود ۴۰ ساله بود و مریض دومم یه پسر بچه بود و این دوتا رو خوب یادم می یاد بقیشونو نه !

حتما مثه بقیه روزا یه چند نفری هم واسه معاینه اومده بودن .

که بهشون واسه روزای بعد نوبت داده بودم یا اگه درد داشتند همون موقع کارشونو انجام دادم

حوالی ظهر بود که یه دختر ۱۸ . ۱۹ ساله با لپ ورم کرده اومد

معاینش کردم و فرستادمش بره عکس بگیره

عکسشو که دیدم دندون عقلش یه دلیل نبودن فضای کافی زیر لثه رشد کرده بود و کج رفته بود و به فکش فشار اورده بود اگه دیر تر میومد شاید فکش در می رفت

بهش گفتم :دندون عقل زیر لثه در اومده

باید جراحی بشه و درش بیاریم  .

به وضوح ترسشو دیدم  و خندم گرفت اما به روی خودم نیاوردم و عکسو نشونش دادم

. عادت نداشتم اینکارو کنم اما چون می ترسید نشونش دادم شاید کمتر بترسه . اخه ترس از ندونستنه  گفتم :

جراحی که نه لثتو پاره می کنم دندونو می کشم سر جمع 1۵ دقیقه هم طول نمی کشه

اما فهمیدم اصلا از ترسش کم نشد فرستادمش اتاق ۳ !

به جای اینکه بره دیدم گوشیشو برداشت و گفت سلام بابا . . . بقیشو نشنیدم اما

فهمیدم دختر باباست و حسابی لوس و ننر !  یادم اومد همیشه دلم خواسته یه دختر بابایی داشته باشم!

رفتم به خانم منشی که همیشه وسایلو واسم اماده می کرد گفتم چیا اماده کنه

خودمم رفتم مریض بعدیو معاینه کردمو برگشتم و دیدم رو صندلی نشسته .بی حسیاشو زدم و

بهش گفتم باید منتظر بشیم تا بی حس بشه وقتی امپول می زدم چشاشو بست

خیلی از مریضا وقتی روشون کار می کنم چشاشونو می بندن

اما تعداد کمی مثلا فقط بچه ها اینجور با ترس چش می بندن. تا بی حس شه

رفتم پیش خانم منشی به عادت همیشه نشستمو یه چای خوردم

اما همش به اون دختر فکر  کردم

یه لحظه تو ذهنم اومد که چقد خوشگله .

و چقد از داشتن این مریض خوشحالم.

بعد با خودم گفتم ای بدجنس! بیچاره داره درد می کشه اما تو خوشحالی !

چرا از دندون درد اون اقایی که صبح اومد خوشحال نشدی یا اون یکی !!

هیچی از چای که خوردم نفهمیدم

پاشودم رفتم سراغ مریضم

منو که دید باز ترسید

با خودم گفتم حتما ترس از لباس سفید داره یا اینکه من شبیه هیولام!

ازش پرسیدم : چرا می ترسی ؟

گفت نه زیاد !فهمیدم اینقده ترسیده که گوشاشم اشتباه می شنوه

 صندلیو نورو تنظیم کردم و کارمو شروع کردم

لثشو باز کردم

تیغو که زدم دردش نیومد فهمیدم کاملا بی حس شده . کارمو ادامه دادم .

اونم چشاشو بسته بود و خواستم دندونو در بیارم حدس زدم حالا کمی دردش می یاد

داشتم دندونو می کشیدم که یهو دیدم بازومو محکم گرفت . جا خوردم دلم هری ریخت پایین!

 اما با سرعت بیشتری ادامه دادم تا کمتر دردش بیاد . دلم خواست که اصلا دردش نیاد

 . 10 ثانیه بود شاید ! که دستمو گرفته بود

 یهو چشاشو باز کرد و  به خودش که اومد سزیع دستشو کشیدو گونه هاش سرخ شد

این رنگ صورتش که عوض ی شدو دوس داشتم

 یه خورده بهش نگاه کردم دلم نمی خواست ازش چش بردارم . دلم می خواست بازم منو محکم بگیره

به خودم مسلط شدمو

بهش گفتم : به همین راحتی تموم شد دیدی ترس نداشت ! حالا بذار یه پانسمان بذارم روش

واقعا از اینکه بهش حسی داشتم از خودم دلگیر شدم

پانسمانو که گذاشتم سعی کردم با بی اعتنایی بهش بگم که :

یه چند دقیقه دیگه پاشو!! تمومه تمومه! دندونتم اینجاست . دوس داشتی بردار

از اتاق رفتم بیرون

  به خودم می گفتم چرا باید اینجوری بشه که

همون مریضی بازومو با تمام احساس دردش بگیره که من قبلش از داشتنش

خوشحال بودم

هرگز این اتفاقو پیش بینی نکرده بودم برای زندگی کاریم.

یعنی اصلا از خودم انتظار نداشتم که مریضمو اینجوری دوس داشته باشم .

رفتم تو دستشویی و چند دقیقه موندم تا اون دختر بره تو ایینه خودمو نگاه می کردم با نا باوری با عصبانیت.

حسی که داشتم عصبیم می کرد با خودم می گفتم یعنی این حس دوس داشتنه یا هوس ؟

وقتی اومدم بیرون و رفتم پیش دکتر نظامی نشستم دیدم هنوز اونجاس نرفته.

خواستم از خانم منشی بپرسم چرا نرفته ولی نپرسیدم

گفتم به تو چه !

نرفته که نرفته برو سراغ کارت

امپول بی حسی مریض بعدیو که زدم و و از اتاق اومدم بیرون یه بار دیگه دیدمش

نگاهم جوری بود که فورا رومو بر می گردوندم تا متوجه نشه حس می کردم خیلی تابلو ام و می ترسیدم همکارا بفهمند

بعدا که رفته بود پروندشو رو میز خانم منشی دیدم

خوندم

اسم : به نظرم چقد این اسم قشنگ میومد  

ـ فامیل ـ نام پدرـ

سال تولد : حدسم درست بود ۱۸ ساله بود . یعنی 11 سال از من کوچیکتره ! خودش یه عمره!

سابقه پزشکیشو که خوندم دیدم بی خود نبوده ترس از دکتر داشته تو 10 سالگی یه . . .

و سابقه ...!

باز به خودم می گفتم نکنه هوسه ! اتفاقا مریض بعدی هم خانوم بود .

 ولی من دیدم که واسه من هیچ جذابیتی نداره . و من مدام اون دختر تو ذهنم بود !

 

خونه که رفتم احساس کردم که خیلی گرسنه ام مامان از اینکه اینقده با اشتها ناهارمو می خوردم

تعجب کرده بود اما خوشحال شده بود که بعد از مدتی پسر عزیزش درستی غذا می خوره

تمام عصر که تو رختخواب بودم دنبال دلیلی می گشتم برای احساسی که به اون دختر داشتم

می گفتم یعنی هر مریضی که بازوی تو رو بگیره و به تو اعتماد کنه باید بهش علاقه مند بشی !

اصلا نکنه این علاقه نباشه !

بعدش به خودم گفتم نه من قبل از اینکه منو بگیره بهش احساس داشتم . پس واسه اون نیست!

تازه احساس می کردم که چقد بی معنی شده تمام نقشه هایی که واسه اینده ام داشتم !

چقد دلم می خواد که فقط همون دختر واسه من باشه . تا همیشه .

 نه هیچ خانم دکتری نه هیچ کدوم از اون دخترایی که مامان معرفی کرده بود !

 تعجب می کردم چرا تا اون روز به مساله مهمی مثه عشق فک نکرده بودم

مدام شغل همسرمو و زیباییو تحصیلاتش معیارم بوده . اما اون لحظه فقط به اون مریض فک می کردم که حس می کردم

می خوام کنارم باشه ! و تمام وجودش و زیباییش برای من باشه !

با خودم گفتم چند روزی بگذره فراموش می کنم چون اولین  باریه که یه برخورد اینجوری با مریضم داشتم این حسو دارم

اما نشد .  نتونستم .  و هر روز مدام یاد ش بودم

و مدام دستم به بازوم و دلم می خواست پیشم می بود مثل اون لحظه  .

 مثل همون لحظه که منو گرفته بود . و بعد مهمترین سوال تو ذهنم اومد اینکه اون چه احساسی به من داره ؟

چرا من به این موضوع فکر نکردم ؟  اگه اون به من هیچ حسی نداشت چی ؟

 و تصمیم گرفتم جواب این سوالو پیدا کنم . . .

 

++++++++++++++++

و اینکه چه جوری اشنایی ما ادامه پیدا کرد خصوصی میشه و نمی تونم و نمی خوام چیزی بنوسم ولی

۷ شهریور ۸۵  من و اقای دکتر رسما شدیم زن و شوهر . دقیقا یک سال بعد از اولین روز اشناییمون

 دیگه نه من مریض اون بودم و نه اون پزشک من.

ما فقط برای هم شدیم همسر و هر چیز خوب دیگه که به نظرم بهترین مصداقش همون کلمه همسره

نمی خوام  اینکه کدوم یکی بیشتر اون یکیو دوست داره رو اندازه بگیرم . نمی خوام مقیاس کنم.

این  هم فقط برای تو :<<  از اینکه تو منو خالصانه دوست داری . خوشحالم و ممنونم .

 گرچه تو تمام خاطره های زیبا را گاهی فراموش می کنی عمدا نه !  . زیر فشار کاری . تنها زیر فشار کاری

نه به هیچ دلیل دیگه . سعی می کنم بفهمم و لمس کنم .  همین >>

++++++++++++++

این اشنایی ما بود . من صرفا  فقط درباره همون روز ۷ شهریور نوشتم

دلم نمی خواد راجع به مشکلاتی که بعدا واسمون پیش اومد چیزی بنویسم

که عشق اسان نمود اول

ولی افتاد مشکلها

ما هم مشکلات تکراری دیگه ای مثه اختلاف سنی و نا راضی بودن مادر شوهر و مخالفت مادر زن و  این مسایلو داشتیم

اگرچه تونستیم پیروز بشیم اما تاثیر اونها تا اخر عمر بر زندگی ما اشکاره !

حالا هم ما مشکلات خاص خودمونو داریم . باز هم می گم مثل گذشته !

نمی گم خوشبخت ترینیم

نمی گم اخر تفاهمیم

ادمها با تمام عشق و علاقه باز هم تفاوت هایی دارند . ما هم متفاوتمیم

ولی نه انگونه که جدایمان کند .

انگونه که جذبمان کند و خوشبختی کوچکمان را پایدار!

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 16:11 توسط سها| |

باران باريد

 و کوچه کوچه تر شد لغزنده تر شد

باران باريد

و درخت درخت تر شد سبز تر شد

باران باريد

و اسمان اسمان تر شد پاکتر شد

باران باريد

و من زير باران تر شدم مستانه تر شدم

بي چتر بي پناه

رفتم و تر شدم

اما تو مثل هميشه از بي پروايي ترسيدي

و زير سايبان قديمي ماندي و به ديوار قديمي تر تکيه دادي

و مرا نگاه کردي

در نگاهت بود که بيايي

اما ترسيدي

مثل هميشه از بي پروايي

 باران باريد

 همه چيز تر شد

و تو باز هم خشک ماندي

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 14:52 توسط سها| |

پنجره ای با کرکره قهوه ای

که رویش نوشته ام

یا الله

 

سجاده ای دارم سبز

و یک قران سفید

به خط عثمان طه

 

و یک چادر

که سیاهیم را در زیر سفیدیش

پنهان می کنم

و لکه های روحم در زیر سفیدیش گلهای سرخی را ماننده است

و می نشینم به مناجات

ساعات و روزهای رمضانیم را !!

 

چند کتاب کوچک دعا در معبد من هست

که همه را صفحه به صفحه ازبر شده ام

اما باز همه ادعیه را از رو می خوانم و

انگار همه تازه و نو است

 

تسبیحی در دست می گیرم دانه درشت

و می شمارم لحظه ها را به ذکر

یا الله تو

گاه اهسته تر

گاه بلند تر

 

نمی دانم در انروز ۶ رمضان که به دنیا امدم

مادرم گفت یا الله !

که ذکر همه ی روزهای من شده یا الله!

 

هر سحر ماه رمضان

اسفند دود میکنم

 

هر ظهر ماه رمضان

گلاب می پاشم

 

و هر افطار رمضان

چای نعناع می ریزم

و می برم برای علی

که می نشیند انجا

و عبادت در معبد من را تجربه می کند

برای من و برای زندگیمان دعا می کند

و ۷ ایه اول سوره طاها را می خواند

به نیت پسر نیامده ای

به نام طاها

 

افکارم بی نظم است

این در نوشته هایم هویداست

سرگشته و حیرانم

اما خواستم که بنویسم همه پریشانی ها را

+++++++++++++++++

پ . ن : ۷ شهریور سالگرد عقد من و همسرم

پ . ن : امشب جشن کوچکی در خانه ما

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 13:26 توسط سها| |

دلیل اینکه مردم گاه ما را می ازارند

این است که روح انها

توجه الهی و دعای خیر ما را می جوید!

اگر برای انها برکت و امرزش بطلبیم دیگر ازارمان نمی دهند

و از زندگیمان بیرون می روند

و خیر و صلاحشان را جای دیگر می یابند

 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 10:55 توسط سها| |

خواستم بنویسم

اما مگر می شد ؟

هرگز نتوانستم

فقط

من از اینکه

بعد از ۵ ماه

توانستم

لحظه لحظه با تو باشم

نهایت

لذت را بردم

نهایت لذت

سفری بود با طعم اب تنی

در ان ابهای شور

با طعم ماهی

با طعم ماهیگیری

ساعتها نشستیم و ماهی گرفتیم

در ان هوای ابری

هرگز ماهی گیری را تجربه نکرده بودم

چقد حوصله می خواست

و اخر سر من ۱ ماهی کوچک

و تو ۱ ماهی شهری

که بیچاره کباب شد

++++++++++

پ . ن : سفر بسیار خوبی بود

پ . ن : چند تا عکس سوغاتی اوردم

 

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 15:2 توسط سها| |

تا ابتدای

ماه مبارک

سفر به کنار دریا

فعلا خداحافظ

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 11:3 توسط سها| |

آیا تو کجا و ما کجاییم

تو زان کیی که ما تراییم

ماییم و نوای بینوایی

بسم الله اگر حریف مایی

افلاس خزان جان فروشیم

خز پاره کن و پلاس پوشیم

از بندگی زمانه ازاد

غم شاد به ما و ما به غم شاد

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 10:29 توسط سها| |

  نگذار

           سیب سرخ باکرگیت را

                                      به هوس های شیطانی گاز بزنند!

     بگذار

           این سیب سرخ بکر

  از شوق رسیدن بیفتد

 

شاید

دستان کسی

قانون جاذبه را لمس کند

++++++++++++++++

پ . ن : نظراتتونو که خوندم بهتر دیدم یه توضیح کوچولویی بدم

روز های من برگی از دفتر خاطرات منه .

وقتی با کسی همنشینی می کنم

وقتی فیلمی نگاه می کنم

وقتی کتابی می خوانم

وقتی قهوه تلخی می خورم

وقتی عکسی می گیرم

وقتی به سفر می رم

و بهتر بگم

وقتی زندگی می کنم

حسی در من ایجاد می شه

عکس العمل من در برابر اون موضوع میشه اینکه

برم و قلمی بردارم و بنویسم

اینکه جنبه نصیحت داره یا گنگ و نا مفهوم باشه واسه مخاطبین وبلاگ

کاملا طبیعیه

چون همه نوشته های من مخاطب خاص دارند

و یا کاملا هدفدار نوشته شدند

من هرگز دوست نداشتم کسیو نصیحت کنم

و نکردم

فقط تو دفتر خاطراتم

همین

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:30 توسط سها| |

  هرگاه

           که نیستی

من تمام

 دلتنگی ها و التهابها و نیازهایم را

                             در سر انگشتانم می ریزم

و تصویرت را

همان تصویر اخرت را

                        می افرینم

.

.

.

اکنون

         تمام دیوارهای

                            اتاقمان

تصویر توست

 

و تو هرگاه که می ایی

و می بینی که

من در نبودت باز بی تابی کرده ام

لبخندی می زنی

و

به من می گویی

                باز هم سیاه قلم !

                     معشوقه مستانه ی هنرمند من!

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 11:17 توسط سها| |

درست سالگرد عقدمان

فیلم به همین سادگی را دیدم

درست سالگرد عقدمان

و چه شباهت عجیبی

و چه تلاقی غمناکی

با

زندگی من!

اه . . .

هر چه می اندیشم

که چرا هیچوقت

 حوصله نگاه کردن

این فیلم را نداشتم

در نمی یابم

چه تلاقی غمناکی

همین !

++++++++++++++

روز اول اشناییمان ...

               ...برف می بارید

  و پدیدار شد در مقابل چشمان ما بهشت

++++++++++++++

پ . ن : روز اول اشناییمان!

هرگز به خاطرم نمانده است

نمی دانم در کدامین روز

ما به هم رسیدیم

در یک نگاه زیبا

بی خبر از همه جا

++++++++

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 16:30 توسط سها| |


Design By : Night Skin